تبلیغات
استادسیدعلی اصغرموسوی - نثر ادبی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

لحظه هایی عاشقانه و عارفانه با الفبای تنهایی، آثارادبی استاد سید علی اصغر موسوی


Admin Logo
themebox Logo

تاریخ:شنبه 24 فروردین 1392-03:04 ق.ظ

نثر ادبی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

«یا زهرا» کلید درهای بسته

 

 

استادسید علی‏اصغر موسوی

***
شبانه، غریبانه‏هایم را بهانه می‏کنم و با نجوای «یا زهرا علیهاالسلام »، دل به غربت دیرینه بقیع می‏سپارم. ای دامن شب! ببین که دل خونم
دل خون از این فریادهای مانده در بیداد
ای دامن شب... دلم، این تنهاترین، مثل شب‏های جبهه، عادت به گفتن «یا زهرا علیهاالسلام » دارد و من، ایّام فاطمیه که می‏رسد، به یاد مظلومیّت روزهایی می‏افتم که حتی آسمان، پیراهن مشکی خود را به تن کرده بود!
انگار تنها آسمان می‏فهمد، درد را.
تنها آسمان می‏فهمد، فاطمه علیهاالسلام را. تنها آسمان می‏داند که زخم دل تاریخ، با کدامین مرهم التیام خواهد یافت! شبانه، تنها بهانه غریبانه‏هایم، یا زهراست.
«یا زهرا»، وِرد معجزه سازی است که دوای تمام دردهاست، کلید تمام درهای بسته است و مشکل‏گشای تمام رنج‏ها!
یا زهرا علیهاالسلام یعنی: ای آسمان! تو را گواه می‏گیرم که من به ولایت عشق می‏ورزم و از غاصبان حق ولایت بیزارم!
یا زهرا علیهاالسلام یعنی: ای زمین! تو را گواه می‏گیرم که به حجت خداوند در زمین ایمان دارم و در سایه عنایتش و در آرزوی سپیده موعود، غرق در ندبه صبحگاهان جمعه می‏شوم! یا زهرا علیهاالسلام یعنی: ای بقیع! تو را گواه می‏گیرم که دلم سرشار از محبت فاطمه علیهاالسلام است؛ محبتی که از علی علیه‏السلام تا مهدی(عج)، از مدینه تا کربلا، از کربلا تا جمکران و از ازل تا ابد، در دلم ریشه کرده و هیچ‏گاه از آن بیرون نخواهد رفت!
یا زهرا علیهاالسلام یعنی...
یا زهرا، ای آیینه دردمندی، ای مظلومه آل یس، ای اُمّ اَبیها، ای شرافت زن در قاموس هستی، ای عصمت محض، ای مفهوم زلالی و ای کوثر بی‏بدیل نجابت!
بگو!
بگو چه کرد با تو، این عالَم خاک؟!

×××××

کلماتی از جنس آسمان

نجابت و عصمت، از حضور آسمانی‏اش معطّراند و صداقت حضورش «مسجد» را عطرآگین کرده است. انگار تمام کاینات، غرق سکوت، گوش به «خطبه‏های» بی‏نظیر حضرت فاطمه علیهاالسلام دوخته‏اند، آرام آرام، شروع به سخن می‏کند:
اَلْحَمدُللّه‏ِ عَلی ما اَنعَمَ وَ لَهُ الشُّکْرَ عَلی ما اَلْهَمَ، وَ الثَّناءُ بِما قَدَّمَ، مِن عُمومِ نِعَمٍ اِبْتِداها،...
همه ساکتند؛ این زن کیست که این‏گونه آسمانی، سخن می‏گوید!
او را می‏شناسند؛ آن گونه که خودشان را!
أَیُّهَا النَّاسْ، اِعْلَمُوا اِنّی فَاطِمهُ و اَبی مُحمّدٌ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ،...
أَقولُ عَوْدا و بَدْوا،...
به خدا که آنها تو را می‏شناسند؛ بهتر از خودشان، بهتر از زندگی حقیرشان! که اگر وجود تو و رسالت آسمانی پدرت نبود همان دریوزِگان بت‏های سنگی خود بودند!
به خدا که آن‏ها تو را می‏شناسند؛ حتی بهتر از های و هوی خلافتشان!
حتی بهتر از «منبری» که یادگار پدر توست!
بانو! با آنان سخن مگو.
آنان تابع هیچ حقیقتی نیستند، تا با وجدانِ دینی‏شان، به حقوق اهل بیت علیه‏السلام احترام بگذارند!
بغضی غریب بر دلش سنگینی می‏کند و داغ غربت، به اوج می‏رسد:
«چیست این تغافل و کوتاهی در حق من! چرا ظلم را به من می‏پسندید؟!»
نه، بانو! با آنها از شِکوه‏هایت مگو؛
آنها به همان بت‏های چوبی اجدادشان شبیه‏ترند تا پیروان دین اسلام!
نه، بانو! با آنها از کلمات آسمانی سخن مگو.
«آه! دعوتم را می‏شنوید که دادخواهی می‏کنم و از ستمی که به من می‏شود آگاهید».
دعوتم را می‏شنوید، ولی به فریادم نمی‏رسید؛ صدایم به گوشتان می‏رسد، ولی همراهی‏ام نمی‏کنید».
وای از زندگی‏های بی‏ارزش، که دختر پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، از امت پدر، چنین شکوه کند و کسی به همراهی برنخیزد!
وای بر کسانی که حرمت تو را شکستند، بانو!
ای ضمیر سبب سازِ «لَوْلاک»، ای برترین آیینه عصمت الهی، فاطمه! به خدا، که حتی گریه، حتی غم و حتی داغ مرثیه‏هایت نمی‏تواند مرهمی بر زخم تاریخیِ دل‏هامان باشد!
چگونه می‏شود داغ تو را فراموش کرد و «بقیع» خاطراتت را در «بیت‏الاحزان» دل، به سوگ ننشست؟
چگونه می‏شود اندوهانِ رنج‏ها و غربت‏هایت را به دل تاریخ سپرد و فراموش کرد؟
امروز، این تو هستی بانو، که غصه‏هامان را به آستانه تو دخیل می‏بندیم و شفای دردهایمان را از تو می‏طلبیم.
بانو، یا فاطمه الزهرا علیهاالسلام ، یا بنت رسول اللّه‏ صلی‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ، یا اُمّ النُجَباء، یا سَیده السادات؛ یَا وَجِیهَهً عِندَ اللّه‏، دریاب دل خسته ما را که درماندگانیم!


×××××××××

صبر در آینه خشم هویدا شده بود

چشمه در وسعت دل، ساحت دریا شده بود

سایه در پیش نگاهش ز رمق می افتاد

بس که در پرتو او محو تماشا شده بود

حق به دنبال علی بود، ولی در پی حق

مدعی در دل آن واقعه پیدا شده بود

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

نوبت آینه خانه زهرا شده بود

از حرم خانه آیینه زهرا گفتم

تا بدانی که چه تصویر مهیا شده بود

مسجد و مردم و یک بانوی آیینه تبار

که دلش سوخته بر جهل حریفان بسیار

مردمی ساده، گرفتار دغل بازی چند

که طفیل کرم حق شده اند از پیوند

مردمی کور و کر اما به نظر وارسته

مردمی، چشم به چشمان حقیقت بسته

مردمی با محک تجربه، مس گردیده

فاقد ساده ترین فایده، حس گردیده

خطبه می خواند، ولی مدعیان با مردم

شده بودند به دنبال حقیقت، خود گم

هرچه می گفت سخن، ترجمه ای از حق بود

حق مطلق که فقط در سخن مطلق بود

آن که پنداشت که زهرا پی ارث آمده است

سر به ناسوت از آن اوج مصفا زده است

کو ببیند که فدک رفته و زیور رفته

آتش و همهمه ی کافر ابتر رفته

لیک انوار نهان خانه کوثر باقی است

خانه و مسجد و آیینه و منبر باقی است

آنچه می گفت، از اوصاف پیمبر می گفت

سخن از شیرخدا، خواجه قنبر می گفت

خطبه می خواند، ولی، حق خدا می آموخت

خطبه می خواند، ولی درس وفا می آموخت

گفتم از حق و وفا، آه که در قحط شرف

مکر هم می کند از وسوسه توجیه، هدف

هدف شوم سقیفه هدفِ شیطان بود

سامری ساختن از مردم بی ایمان بود

خطبه می خواند، ولی حق وفا می آموخت

ادب و حرمت و فرهنگ خدا می آموخت

احتجاجی که در آن همت بی پایان داشت

بذر آینده اسلام، به دل ها می کاشت

گرچه آن روز، کسی رمز سخن را نشناخت

سال ها در پی دجال غرامت پرداخت

می رسد وقت ملاقات حقیقت، یک روز

می رسد فصل تراویدن حجت، یک روز

صبح، نزدیک و دل آینه روشن، تا او

صبح، نزدیک و همین فاصله از من، تا او...
 

******

 استاد سید علی اصغرموسوی

قم - 1388





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


امین
شنبه 24 فروردین 1392 04:14 ق.ظ
سلام
خوبی؟
وبلاگ خیلی جالبی داری
خیلی خوشحال میشم به منم یه سری بزنی.
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.