داغ مرثیه ها

امشب تمام مرثیه‌هایم برای توست

غم‌نامه‌های اشک و دعایم برای توست

امشب تمام غربت خود را سروده ام

وقتی که داغ مرثیه‌هایم برای توست

صد نینوا به حنجره‌ی دل سپرده ام

یعنی که زخمه زخمه‌ی نایم، برای توست

با کاروان سوگ تو اینجا رسیده ام

منزل به منزل، آه و نوایم برای توست

اشک است و مویه‌های غریبانه‌ی دلم

امشب که بغض گرم صدایم، برای توست

1385

 

خنجر خون آلود [1]

قیمت کیستی ای خنجر خون آلوده؟!

که رها کرده تو را لشکر خون آلوده

از همان روز که نامرد شدی، بی مهری!

خاطرت هست که انگشتر خون آلوده؟!

خاطرت هست، که از سوز نگاهش می‌گفت

کودکی با گل نیلوفر خون آلوده:

یک نفر مرد مگر بود، بگوید: نامرد!

دست بردار از آن پیکر خون آلوده!

خاطرت هست که گلبانگ اناالحق می‌زد

روی دریاچه‌ی خون، حنجر خون آلوده

یا همان روز، پرستوی مهاجر می‌گفت

با گل از خاطره‌ی منبر خون آلوده!

بی سبب نیست که در قلب زمان، جا داری

قیمت کیستی ای خنجر خون آلوده؟!

1377

شهود تغزّل

غزل غزل غزل از نامت، کنار قافیه می‌چینم

و عطر یاد تو می‌سازد لبالب از گل نسرینم

تمام پنجره‌ها امشب پر از تلألؤ خورشید است

به فال آینه‌ها بگشا، گره ز قامت غمگینم

به رغم داغ دل انگیزت، قسم به غم که نمی خواهم

کنار نام غزل خیزت، بدون هلهله بنشینم

به نام نامی تو، سوگند، که جان به راه تو خواهم داد!

اگر بهانه شود این عشق، به جانفشانی چندینم

سپیده سر زده مولا جان، در این فضای غزل مهمان

قنوت نام تو بر لب‌ها، پر از طراوت آمین ام

چه شور و شوق از این بهتر، که  می‌دهد دل غم پرور

شبیه غنچه‌ی نیلوفر، سحر به نافله تسکینم

شهود عشق تو می‌گوید، بخوان زیارت عاشورا

و من حضور تو را در دل، بدون فاصله می‌بینم!

1382
یا مظلوم عطشان[2]

صحرا به صحرا با غمت، آشفته حالی می‌کنم

دریا به دریا موج خون، از سینه خالی می‌کنم

باز این دل درویش من، زخمه به تار دل زده

با یادتان، گیسو فشان، آشفته حالی می‌کنم

چشمه به چشمه کام من، لبریز اگر از غم نشد

یاد از عطش‌های شما، در خشکسالی می‌کنم

تا بشنوم یک پاسخی، از داغ بی پایان تو

هر جمله از بغض گلویم را،سوالی می‌کنم؟!

با نغمه‌های نوحه گر، هم‌رنگ باران می‌شوم

یاد از نگاه عاشق مولی الموالی می کنم

نوروز باشد یا حمل، مرثیه خوانم یا غزل

تقویم عاشورایی ام را، کی جلالی می‌کنم؟!

مثل بلور ابرها ،ازنور حق پر می شوم

بااشک جاری دم به دم، یاد از زلالی می کنم

1380/12/29

حریر تغزل

ای با تمام حجم نگاهم تو، خویش تر

می خواهمت، به وسعت جان، بلکه بیش تر

می خواهمت چنان که نفس،اشتیاق را

می خواهمت، چنان که قفس، دشت و باغ را

می خواهمت، چنان که زمین، آفتاب را

می خواهمت چنان که عطش، جام آب را

می خواهمت ، چنان که تو را آسمانیان

می خواهمت چنان، که تو را جمله‌ی جهان!

می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیش تر

از عشق و از زمین و زمان، بلکه بیش تر

آن گونه ام که اشک ، نگاه یتیم را

آن گونه ام که شمع، پگاهِ نسیم را

آن گونه ام که جان، هوس ماسوا کند

آن گونه ام، که دل هوس کربلا کند

تنها نه این نگاه، به سویت گشوده ام

یک آن نبوده، یاد گلویت نبوده ام:

زخم فزون ز خاطره ات را ردیف نیست

ورنه قلم، به چامه ی داغت، ضعیف نیست

مرد بلاغتم، به خدا شرم می کنم

از این که جنس مرثیه هایم، لطیف نیست

شرمنده ام که شعر سراسر کبود من

شایسته ی کبود دو دست نحیف نیست!

کوتاه بود قصه ی آن کودک قشنگ

اما که اشک، خاطره اش را حریف نیست

شرمنده ام، که شعر سراسر غمین من

شایان آستان وجود شریف نیست!

شرمنده ام ، که از تنور و اسارت نگفته ام

طبعِ لطیف در پی " بحر خفیف" نیست!

در واژگان یاد تو، هر جا که گشته ام

جز "یا حسین" قافیه ساز ردیف نیست

از چهره وامگیر، نقاب شهود را

مولا، نگاه مردم کوفه عفیف نیست!

**

تو، آن طراوت دم صبحی که آفتاب

خو کرده بر نگاه قشنگت چو "بوتراب"!

تو آن حضور آینه‌سانی که از ازل

عشقت سلوک داده مرا سمت این غزل

یک عمر، اشک نیافشانده ام، که خاک

گیرد مرا کنار خودش مست و سینه‌چاک

دارد هوای کوی تو، ای آفتاب من!
روشن کن این چراغ فسرده به خواب من

از گردش زمانه ی نامرد خسته ام

تنها، امید، من به نگاه تو بسته ام

ای عشق من، ز خلقت من نیز، پیش تر

می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیشتر

1387

 

 

 

شوق تماشا

چشم‌ها غرق تماشا، که بیاید سقا

نگران بر لبِ دریا، که  بیاید سقا

اشک‌ها همسفر آه، در آن لحظه‌ی تلخ

خسته از دیدن صحرا، که  بیاید سقا

*

آن‌طرف در دل شط، شور و نوایی برپاست

مشک خود، کرده مهیا، که بیاید سقا

*

کودکان منتظر او که مگر برگردد

آه از این شوق تماشا، که بیاید سقا!

می کند داغ مرا، در دل زخمی، تازه

فرصتی مانده خدایا، که بیاید، سقا

1379

 

 

تبسم ماهتاب

پر می‌زند خیال به سمتی که ماهتاب

خندیده بر تبسم آیینه بی‌نقاب

*

آن روز در تلاطم اشک و نگاه و خون

تابیده بود بر دل شطّ، هرم آفتاب

گویی میان اشک و تماشا، سروده است

مردی تمام عاطفه اش را برای آب

در موج موج موج نگاهش نشسته بود

بغضی شبیه زمزمه‌های ابوتراب (ع)

آن روز دست‌های کسی، گل نکرده بود

جز آن که سمت حادثه می‌رفت، با شتاب

از آن زمان گذشته بسی، روز و ماه و سال

پر می‌زند خیال، فقط، سمت ماهتاب

1378

 

 

شکوه سقا

آفرین گوی تو، تنها نه فقط مولایت

کهکشان سایه‌نشینِ حرم زیبایت

بس که با ترجمه‌ی نام تو، شد جاری آب

فارغ از شوق عطش، علقمه شد، سقایت

آمدی تا به تماشای تو برخیزد، ماه

آمدی تا سر خورشید، رسد بر پایت

چه عطش دارم از این نغمه که گویم، سقا

تشنگی می‌چکد از زمزمه‌ی دریایت!

کی به تصویر رسد فرصت تقدیر از تو

فارغ از صحبت آیینه‌ی ما، دنیایت

1381

خون بهای دست‌هات

دست از تو بر ندارد، آشنای دستهات

آرزو دارم، نمایم، جان فدای دستهات

وه چه زیبا، عاشقانه، نقد جان کردی نثار

قیمت هستی اگر شد، خون بهای دست‌هات

می نشیند، در مصلای نگاهم اشک من

سوگواری می‌کند، امشب برای دست‌هات

دل، نمی گویم چه حالی دارد اکنون، آه،آه

لجه ای خون گشته از غم، در هوای دست‌هات

کاش می‌شد، در کنارت زنده بودم، کاش، کاش!

من دلم را هدیه می‌کردم، به جای دست‌هات

 *

آتشی در سینه ام شد شعله ور، طاقت کجاست؟!

تا نویسم قطعه شعری، در رثای دست هات

1374
عاشق ترین مرد

آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود

تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود

چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد

سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود

*

گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است

ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود

گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند

گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود

عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد

دیدی که بی دست افتاد! مردی که عاشق ترین بود

1378

 

 

نگاه و قتلگاه

 

نمی شود ز تماشا، نگاه برگردد

به سمت خیمه از آن قتلگاه، برگردد

مسافری که به راهش خطر کمین کرده

خدا کند که از آغاز راه، برگردد

به عمه(س) با نگرانی سکینه(س) می‌گوید:

تو از عموی عزیزم بخواه، برگردد

*

گمان نمی کنم از کوفیان، کسی خواهد

که از هجوم به خیمه، سپاه برگردد

تمام ذهن رقیه(س)، به سمت میدان رفت

که باز سمت حرم، ذوالجناح برگردد

سکوت خشک و نگاه ستارگان، یعنی:

بگو به سمت کجا، چشم ماه برگردد!

سوال شام غریبان همیشه این بوده:

نمی شود که به صحرا، پگاه برگردد؟

بهار یاد تو مولا، همیشه رنگین است

نمی شود ز تماشا، نگاه، برگردد؟!

1382



. با تقدیر از مرثیه ی عاشورایی م.سقلاطونی.[1].  

. مصادفت محرم با نوروز. [2]